شاملو میخواندمغرق شده بودممممم در اشعارشصدایم میزند(همسر را میگویم )جونم بگو...گوشی موبایلش را به سمتم میگیرد ..اینو ببین راحلهدست دراز میکنم روی مبل و:عینکمو تو برداشتی علی؟آره ...میپرد سمت میز تی وی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
رفته بودم حماماز شانس بد فشار آب کمه کم بود و اصلا هم داغ نمیشد...یاد حرف دیشب همسر افتادم:((قبل از اینکه بری حمام. اول از آب مطمئن شو .اینروزا شست و شو زیاده.فشار کمه...ساختمون ما هم که پمپ نداره و..
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
با مهتاب (دوست بیست و هفت ساله ام)اس ام اس بازی میکردیم(آره آرهما از نسل دایناسوراییم.حرفیه؟وااااالا.با این واتساپ ماتساپاشون)مهتاب:این سر و صداها رو اعصابمه راحله.انگار میدون جنگه..من:سمت ما خط مقدمه
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
مادر تعریف میکند از شب عید بچگی هایش :گویا مادر بزرگ هر سال شب عید رشته پلو با آبگوشت درست میکرده است....امسال یهو دلم خواست آن رسم را اجرا کنم و خاطرات مادر را زنده...از صبح زود پاشدم آبگوشت بار گذاش
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان

بهار که میشود
هوای عاشقی میزند به سرم
ذهنم پر میشود
میرود به زمانهای دور دور
یادت میاید
اولین پیام...
اولین قرار ...
اولین نگاه ....
اولین دوستت دارم ....
اولین بوسه ی آتشین ....
شرم نگاهت...شرم نگاهم...
زیر پایمان خالی شده بود
تو بودی
من بودم
سالها میمانی
سالها میمانم
آه...
از اولین هایمان سالیان سال است که میگذرد
تو کجای قصه ای؟
من کجا؟
(راحله ...نوروز99)

برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
چند وقتی بود که همسر هوس حلوا کرده بود...پاشدم دست به کار شدم و اندازه یه بشقاب کوچیک درست کردم: کنجد پاشیدم مثلا خوشگلش کنم یه کمعه...خو قبلا هم بهتون گفته بودم که:تو تزیین مزیین زیاد سلیقه ملیقه ندا
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان


سوختم از تب ،بده لیوان پر ،شربتی![]()
![]()
......
.....
(راحله)
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
قبل از عید که پیششان بودم برایم یک نقاشی کشید و اسمش را هم که به تازگی یاد گرفته بود را کنارشنوشت...چنان ذوقی کردم و قربان صدقه ی پیکاسوی عمه رفتم که خدا میداند...تهران که رسیدم اول از همه نقاشی را چس
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
همینجور شر شر دارد میبارد(باران را میگویم)...در و پنجره را باز میکنم ...با شونصد تا آهنگ شاد میرقصم ...جلوی آیینه هزار بار قربان صدقه ی خودم و این قیافه ی دخترانه ی اینروزهایم میرومابروهای پر....سبیل
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
بیست دقیقه ای میشود که بیدار شده ام....آرام آرام به سمت آشپزخانه رفتم کتری را از روی گاز برداشتم و گذاشتمش روی بخاری...نگاهی به اتاق خواب انداختم ...الهی بگردم ...مامان سوری خودش را قلمبه کرده زیر پتو
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
کلا سفر پر از هیجان و خاطره انگیزی برایم بود....از همان اول اولش که سوار اتوبوس شدم اصن یه حال خوبی داشتم....یه حال وصف ناپذیرحس میکردم یه نشونه س از طرف خدااااااااااااااااااااای مهربانانگار خواسته چن
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
طفلی داشت واسه خودش کیف میکرد تو آفتابانقد رفتم بالا سرش با دوربین که بلند شد :و حتما هم تو دلش گفت:راحت شدی ؟؟؟؟کرمت خوابید یا نه دختر؟؟؟؟نتیجه ی اخلاقی:مزاحم خلوت حیوانات نشوید .حتی تو دوست عزیز
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان


و دیگر هیچ....
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
امروز از صبح که بیدار شدم حال خیلی خیلی خوبی داشتمتا دمنوش حاضر شودتقویم را اوردم و نگاهی بهش انداختم...اوهوم اوهومی گفتم ....چند تا آهنگ شادددد گوش دادم و بعد از مدتی تکانی به کمر مبارکم دادممیدانید.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
ساعت حول و حوش ده صبح بود...زنگ زدم به مهتاب (رفیق بیست و شش ساله ام.)قرار گذاشتیم...تند و تند صبحانه ای خوردم...دو سه تا لقمه نان و پنیر و گردو هم اماده کردم که با هم بخوریم...وضو گرفتم...ساعت دوازد
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان