شاملو میخوانم... - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 9:26
شاملو میخواندمغرق شده بودممممم در اشعارشصدایم میزند(همسر را میگویم )جونم بگو...گوشی موبایلش را به سمتم میگیرد ..اینو ببین راحلهدست دراز میکنم روی مبل و:عینکمو تو برداشتی علی؟آره ...میپرد سمت میز تی وی
عشق اومده سراغت..منتظر جوابه - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 9:26
رفته بودم حماماز شانس بد فشار آب کمه کم بود و اصلا هم داغ نمیشد...یاد حرف دیشب همسر افتادم:((قبل از اینکه بری حمام. اول از آب مطمئن شو .اینروزا شست و شو زیاده.فشار کمه...ساختمون ما هم که پمپ نداره و..
خاطرات چهارشنبه سوری محاله یادم بره... - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 9:26
با مهتاب (دوست بیست و هفت ساله ام)اس ام اس بازی میکردیم(آره آرهما از نسل دایناسوراییم.حرفیه؟وااااالا.با این واتساپ ماتساپاشون)مهتاب:این سر و صداها رو اعصابمه راحله.انگار میدون جنگه..من:سمت ما خط مقدمه
99 تو راهه....مبارک باشه...سال نو...بهار نو.... - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 9:26
مادر تعریف میکند از شب عید بچگی هایش :گویا مادر بزرگ هر سال شب عید رشته پلو با آبگوشت درست میکرده است....امسال یهو دلم خواست آن رسم را اجرا کنم و خاطرات مادر را زنده...از صبح زود پاشدم آبگوشت بار گذاش
بهار.فصل عاشق شدن... - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 9:26
بهار که میشودهوای عاشقی میزند به سرمذهنم پر میشودمیرود به زمانهای دور دوریادت میایداولین پیام...اولین قرار ...اولین نگاه ....اولین دوستت دارم ....اولین بوسه ی آتشین ....شرم نگاهت...شرم نگاهم...زیر پایمان خالی شده بودتو بودی من بودمسالها میمانیسالها میمانمآه...از اولین هایمان سالیان سال است که میگذرد...
حلوا... - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 9:26
چند وقتی بود که همسر هوس حلوا کرده بود...پاشدم دست به کار شدم و اندازه یه بشقاب کوچیک درست کردم: کنجد پاشیدم مثلا خوشگلش کنم یه کمعه...خو قبلا هم بهتون گفته بودم که:تو تزیین مزیین زیاد سلیقه ملیقه ندا
سوختم از تب... - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 9:26
سوختم از تب ،بده لیوان پر ،شربتی...... .....(راحله)
پیکاسوی عمه پنج ساله شد... - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 9:26
قبل از عید که پیششان بودم برایم یک نقاشی کشید و اسمش را هم که به تازگی یاد گرفته بود را کنارشنوشت...چنان ذوقی کردم و قربان صدقه ی پیکاسوی عمه رفتم که خدا میداند...تهران که رسیدم اول از همه نقاشی را چس
باران زیبای بهاری که دل میبرد... - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 9:26
همینجور شر شر دارد میبارد(باران را میگویم)...در و پنجره را باز میکنم ...با شونصد تا آهنگ شاد میرقصم ...جلوی آیینه هزار بار قربان صدقه ی خودم و این قیافه ی دخترانه ی اینروزهایم میرومابروهای پر....سبیل
سفر خاطره انگیز ۱ - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 0:40
بیست دقیقه ای میشود که بیدار شده ام....آرام آرام به سمت آشپزخانه رفتم کتری را از روی گاز برداشتم و گذاشتمش روی بخاری...نگاهی به اتاق خواب انداختم ...الهی بگردم ...مامان سوری خودش را قلمبه کرده زیر پتو
سفر خاطره انگیز۲ - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 0:40
کلا سفر پر از هیجان و خاطره انگیزی برایم بود....از همان اول اولش که سوار اتوبوس شدم اصن یه حال خوبی داشتم....یه حال وصف ناپذیرحس میکردم یه نشونه س از طرف خدااااااااااااااااااااای مهربانانگار خواسته چن
خلوت حیوانات را به هم نزنیم... - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 0:40
طفلی داشت واسه خودش کیف میکرد تو آفتابانقد رفتم بالا سرش با دوربین که بلند شد :و حتما هم تو دلش گفت:راحت شدی ؟؟؟؟کرمت خوابید یا نه دختر؟؟؟؟نتیجه ی اخلاقی:مزاحم خلوت حیوانات نشوید .حتی تو دوست عزیز
ویتامین سی... - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 0:40
و دیگر هیچ....
گور بابای فوتبال ..حال خوشو دریاب... - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:20
امروز از صبح که بیدار شدم حال خیلی خیلی خوبی داشتمتا دمنوش حاضر شودتقویم را اوردم و نگاهی بهش انداختم...اوهوم اوهومی گفتم ....چند تا آهنگ شادددد گوش دادم و بعد از مدتی تکانی به کمر مبارکم دادممیدانید.
بگو آمین...بگووووو ...بلند بگوووووو... - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:20
ساعت حول و حوش ده صبح بود...زنگ زدم به مهتاب (رفیق بیست و شش ساله ام.)قرار گذاشتیم...تند و تند صبحانه ای خوردم...دو سه تا لقمه نان و پنیر و گردو هم اماده کردم که با هم بخوریم...وضو گرفتم...ساعت دوازد
پاییز که میاد..ددری میشیم...تازشم هوس لوبیا هم میکنیم... - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:20
این پاییز دوست داشتنی معلوم نیست چه میکند با دل ما که هی دوست داریم فرت و فرت بریم بیرون ....چای دم نکردم.به جایش یه ویتامین سی خوردم و چند لقمه ای نان .پنیر.گردو.تند و تند وضو گرفتم ...چادر مشکی عربی
پاییز را باید کیف کرد..زهر این و آن نکرد... - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:20
خانم بغل دستی ام رو میکند بهم و میگوید: همین الان یه دستمال بردار و رژ روی لبهات رو پاک کن..دلم میخواهد با پشت دست بکوبم تو دهنش اما باز کنترل میکنم خودم رارویم را ازش برمیگردانم..دلجویی میکند...اما د
چه کنیم؟ میگذرانیم دیگه. - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:20
درست است که حالمان خیلییی گرفته است امااااا:هوای اینجا سه روز است که بارانیستدیروز را از صبح زدیم به بی خیالی.دست بر دست همسر دادیم و از ۹صبح زدیم بیرون.رفتیم بازارچه ای تقریبا وسط شهر.املت سفارش دادی
هی میدویم و هی میدویم..گرچه تاب و توانی نداریم.. - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:20
انقد غلت خوردم تا بلکه خوابم ببره اما نبرد که نبرددستم رو بردم سمت دست همسر خواستم بیدارش کنم اما دلم نیامد.بیدارش کنم که بگم چه؟ حال اینروزهای او که از من بدتر است..هولنکند یه وقت خدایی نکرده؟؟گوشه ی
بیا بریم اونجا که شباش بوی تو باشه تو هواش... - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:20
حالا که نوشتم و کمی آرام شدم ...هنذفری میگذارم و پلی میزنم..ای جانم ... من با این آهنگ خاطره دارم: پشت دیوار شب یه راهی دارهکه میره یه راست در خونه ی ستارهچهار قدم از ور دل ما که رد شیمیبینی ماه شب چه