مرسی از مامان و آقا جونم که... - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:20
زن دایی بزرگه زنگ زده بود بهم..گله کرد که چرا گوشی موبایلم یکسره خاموش است و تلفن خانه راهم یکی در میان جواب میدهم...راستش را گفتم:آقام خدا بیامرز میگفت: تلفن اسباب غیبته...هیچ منفعتی نداره جز اینکهبا
زن است دیگر1 - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:20
زن است دیگر...همیشه که نمیتواند شاد باشدد...گاهی هم باید غمگین باشد...دلش نمیخواهدهااااا اما چه کند..امان از بالا و پایین آمدن این هورمون ها...به جای قر و قمیش .هزار جور غر و لند میاید...از این و آن..
زن است دیگر2 - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:20
میرسیم به وقت هایی که:حالش خوب است...هورمون هایش میزون است....صبح زود بیدار میشود...صورتش را میشوید...پیراهن چین چینی کوتاه گل گلی اش را میپوشد...موهایش را شانه میزند...ته آرایشی میکند... کمی میرقصد..
توی اتوبوس موقع برگشت... - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 18:18
بعداز چند روز خوشگذرانی ...با ذهنی آرام .به لطف پروردگار داریم به سمتتهران برمیگردیم..خیلییی دوست داشتیم تا آخر سیزده بمانیم اماعلی خان از فردا باید شیفت باشند و ....عرض به حضورتان که الان نزدیک رودبا
سال نود و هشت خود را چگونه گذراندین... - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 18:18
در حال قدم زدن دور و اطراف بازارچه. سمت میدان شهرداری :بودیم....آهنگهای شاد محلی گیلانی پخش میشد ....حالم وصف ناپذیر بود...به همسر گفتم:من این آهنگها رو میخوااااااااااااااااااااام...دلم میخواد وقتی رف
خاطره ی خوش.... - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 18:18
نگاهی به خورشت قیمه :که از ظهر بار گذاشتم کردم...اوممم..هنوز جا دارد جا بیفتد...سریال زوج و فرد را دیدم...چقدر آنجایش که حاج کمال سنگ پرتاب میکند سمت غفوریان و مرجانهگلچین .را دوس داشتم و قاه قاه خندی
دلخوشیای زندگی...دیدارهای یهویی... - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 18:18
ماش پلو :درست کردم جایتان سبز....سبزی خوردنی:که علی خریده بود را پاک کردم..وضو گرفت که نمازش را بخواند...بهش گفتم:من یه پست بذارم وبم .تا نمازتو بخونی و دوشتم بگیری..قاه قاه خندید و گفت:وااااااااااااا
ماه شعبان زیبا... - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 18:18
کتری را پر کردم و گذاشتم روی اجاق گاز...درب آب چکان را دادم بالا تا ظرفهای شسته شده ی دیشب (که علی خان زحمت شستنشان را کشیده بود )را جا به جا کنم ...نگاهم رفت سمت در قابلمه بزرگه که توش برنج درست کرده
مره بزن مره بوکوش... - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 18:18
الهی بگردم برای کبوترهای نازنازی پشت پنجره...دو سه هفته ای میشود که ارزن نخریدم برایشان......داشتم آهنگ گوش میدادم و غذا درست میکردم ...که یکیشان آمد نشست پشت پنجره ...بهش گفتم:بمیرممممممممم برا اون د
بوی خوش زندگی... - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 18:18
رفتم سبزی آش خرد کرده بخرم ...خانم سبزی فروش تر تمیز و مهربون گفت:سحر خیز شدی ...خندیدم و گفتم:آخه دیشب زود خوابیدم ...گفت:خیلی خوبه که آدم شبا زود بخوابه...یک کیلو سبزی را داخل کیسه ریخت ..پولش را حس
یا ابوالفضل... - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 18:18
دختر بچه ای تقریبا سه چهار ساله بود... داشت برای خودش ورجه وورجه میکرد و من هممحو تماشایش بودم ...نمیدانم چه شد که به یکباره خورد زمین با سر...حالم بد شد...خیلی بد...مادرم را دیدم که آمد بدو بدو بغلش کرد و برد به گوشه ای...گفت:چیزی نشده...خوبه حالش... فریاد زدم یا ابوالفضل......از خواب پریدممممممنفس...
تن سالم و دل خوش را بچسب ... - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 18:18
چهارصد مگ اینترنت دارم تا ساعت دو و نیم بعد از ظهر ولی تا چش همراه اول درآد تا آخرین قطره ی خون مینویسم ....باطری کنترل ضعیف شده است...کشو را گشتم ....ای باباااا...باطری نیم قلمی هامون تموم شدن کهعیب
ویز ویز خان هم رفت...هعییی روزگار. - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 21:22
از صبح تا همین الان یک مهمان ناخوانده داشتیم که با پروازها و ویز ویزهایش در سرتاسر خانه زندگیمان. اعصاب برایمان باقی نگذاشته بود... هر چه در و پنجره را باز کردیم و گفتیم:بفرمایید.خودتان با پای خودتان
گل همه رنگش خوبه...سمیرا زرنگش خوبه..خخخخ - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 21:22
رفته بودیم قدم بزنیم ... به سر میدان که رسیدیم.گفتم:علی بیا بریم چند تا شاخه گل هم بچینیم آنموقع ها هم که شاغل بودم همیشه از فضای گلکاری شده ی دم خونه ی مامانم اینا کلی گل میچیدم و روی میز دفترم میگذا
امروز را دلم اینجور خواست... - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 21:22
فکر کردم که حتما دعوایم میکند اما دل را زدم به دریا و برایش نوشتم: علی جان؟؟؟؟دعوام نکنیاااااااااااااااااا...من امروز رو روزه گرفتم . الانم دارم میرم یه نون بربری برا افطارم بخرم.. برعکس پیش بینی ام ن
بففففففف.... - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 21:22
چقدر دلم برف میخواهد دوربینم را بردارم و بروم شکار لحظه ها: دیوار خونه ی همساده نیمکت تنهای تو پارک بر و بچ در حال برف بازی درخت خرمالوی همساده پارک نزدیک خونه ی مامان سوری سمیرا با کفش های اس
امشب امشب امشب... - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 21:22
دستان نازنین مادرم . . . علی خوابش برد من و مادر امااااااااا خواب به چشمانمان نمیامد کتاب دعایم را برداشتم و رفتم روی تخت کنارش دراز کشیدم ... حدیث کسا که تمام شد دوباره اولش را آوردم و گفتم:مامان
نوایی..نوایی... - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 21:22
یک کانالی هست به اسم توشه که هر چند وقت یکبار برنامه هایش قطع میشود و تا شروع شدن مجددش از صبح تا شب آهنگ پخش میکند... مشغول تا زدن لباسها بودم و آهنگها را گوش میدادم که یهو آهنگ : نوایی نوایی شکیلا ش
سیب زمینی کبابی.. - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 21:22
سیب زمینی کبابی .شام دیشب .جاتون سبز . . . کف قابلمه رو با مقداری نمک بپوشونین ... سیب زمینی هارو بعد از شستن بچینید روش ...زیر گاز رو هم کم کنید... قشنگ هم بپزه و هم کبابی شه ... خیلیییییییییییییی خ
چشمای من میل به خواب داره..همش میخواد بخوابه..آی بخوابه.خخخ - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 21:22
تازگیا عین خرس: همش میل به خواب دارم ..علی شیفت هست ...مادر هم رفته خونه ی داداش بزرگه...چقدر دلمممممممم تنگ شده برای دختراشمامان خیلی اصرار کرد که باهاش برم اما:چه کنم که باز این دل لامصبم برای علی خ